X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: موسا

دلتنگم انگار ..

هه ... روزگاری چقدر برای نوشتن و نشون دادن نوشته هام به چشمان مخاطبهام هیجان داشتم .. اون روزها وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی برو و بیایی داشت مثل دنیای گوشی و تبلت امروز .. بازارش حسابی داغ بود و حداقل زیباترین و به یادماندنی ترین خاطره ش برای من داشتن دوستهاییه که حتی تا امروز دارمشون .. برای همین وب نویسی همیشه برام مقدس بوده و هیچ وقت نخواستم کرکره ی ذهن زیبامو بکشم پایین.. یجورایی زندگی کردم باهاش چند سال از عمرمو..حالا .. به صفحه ی دوستان قبلم که سر میزنم یا مدتهاست ننوشتند و یا بالکل کرکره ش رو کشیدن پایین .. چقدر دلتنگ اون روزهامم الان.. چقدر پر از اشتیاقم برای اون گشت و گزارهای بی پایان شبانه که حالمو خوب میکرد ..دلم بشدت تنگ ابراهیمه (از اینجا از آنجا) ..دختر خلیج که یه حس عجیب - نه علاقه- بلکه نزدیک و کم نظیر داشتم و دارم بهش .. خدا همین نزدیکی هاست.. ساحل( سلام خدا من خوبم)  که هنوزم مینویسه .. محسن (حباب) با اون لبخند زیبا و نوشته های کوتاه و معنی دارش.. مرجان( مرجانی دیگر) که چقدر صمیمی مینوشت .. شمیم عشق دختری با استعداد بود که با رامین(شب تولد من) توی همین محیط وب به نوعی آشنا شد و الان جزو معدود زوجهایی هستن که زندگی زیبایی دارن .. سیب تلخ رو از یاد نمی برم .. سیاورشن که دوست کوچه ی پایین خونمون بود و حالا ماهی یکبار دلم اندازه ی یک دنیا براش تنگ میشه اما گرفتار زن و زندگی شده اینقدر که سخت میشه دیدش .. شایدم این بهانه ی منه وگرنه هم تلفنش رو دارم و هم خونشونو بلدم .. یدالله شهرجو دوست شاعرم رو بتازگی بعد از مدتی دوری دیدم و چقدر حالم خوب شد از دیدنش .. گنجیشکک (زارع) رو دارمش گاهی.. ساجده کشمیری فوت شد توی دل کوه و هر وقت یادش می افتم پر میشم از بغض.. نه مجازی بلکه واقعی .. مهدی اخلاصمند که چقدر زیبا به زبان و گویش بندری مینوشت توی وبش .. چقدر دلم تنگته پسر! ..همین لحظه که مینویسم یک دنیا اسم و خاطره داره آوار میشه سرم .. 30 و اندی سنمه اما مثه بچه ها بغض کردم و هی میخورمش .. چه کنم .. وجود من رو احساس مدتهاست قبضه کرده و مدتهاست از این جنس بغض که الان دارم نداشتم .. حالا مثه بچه ها دارم اشک میریزم و خجالتم نمیکشم از هیکلم .. خیلی دلتنگم دوستان خوبم .. چه اونهایی که اسمتون رو نوشتم و چه اونهایی که بغضم نمیزاره بنویسم ..


کاش روزی جایی ببینم تان دوباره..



.

نظرات (4)
بانوی خلیج
یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:31 ق.ظ
موسا ... موسا ...
آدمو دیوونه می کنی / آخه بمن مفلسی که از جنوب دورم و دارم تو غربت می سوزم رحم نمی کنی ؟ خیلی حالم بدشد این نوشته تو خوندم. بی نهایت دلم گرفت ...
عصر وبلاگنویسی تموم شد . مثه عصر دایل آپ و صدای عجیب مودم ها!!!
دوره ی ما هم سر اومد.اگه هنوز چیزکی نوشته میشه نه از سر ذوقه / به یقین نوستالوژی قدیم و ادای احترام به خاطراه ست...
راستی که یادش بخیر...چندوقته گیج دهه هشتادم.تو اون روزا سیر میکنم.منگم ... بااین نوشته ت حالم بدترشد...
چی دارم بگم جز :

تشنه که می شوم سر میکشم دلتنگی ات را...
بغض بالا می آورم
امتیاز: 0 0
lila
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:17 ب.ظ
مرسی من گذری به وبتون منتقل شدم خیلی زیبا نوشتیددد .....
امتیاز: 0 0
شیرین
پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:16 ب.ظ
alone_nox@yahoo.com

تایید نشه طبق روال جدید!
امتیاز: 0 0
سمانه اسحاقی
سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:42 ب.ظ
سطرهای اول رو که میخوندم ذوقزده بودم و به این فکر میکردم که چقدر بزرگ شدیم با این خاطرات و این دنیا. اما به اینجا که رسیدم: "حالا مثه بچه ها دارم اشک میریزم و خجالتم نمیکشم از هیکلم"، فهمیدم نه... انگار هنوز بزرگ نشدیم. چقدر خوبه اگه هیچوقت بزرگ نشیم...
و اما با خوندن همون تیکه که خودت هم میدونی خنده ام گرفت. ما رو باش فکر میکردیم هیچکی نمیدونه!

ممنون که ما رو هم با خودت به مرور روزهای پاکی که در این دنیای آلوده داشتیم بردی...
پاسخ:
چه خوبم که دیدمت..
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد