یک روز صبح
بیدار که شدم
حس غریبی داشتم
پنجره را باز کردم
نسیم با شتاب وارد شد
و پوستم از خنکایش وام گرفت
نگاهم را به کوچه دوخته بودم
دیدم
شب درون کوچه راه میرود
و به دیوار کوچهها رنگ سیاه میزند
درست شبیه همان رنگی که زیر پلکهای مرا پوشانده است!
خورشید در آسمان می درخشید
اما بنظر اندوهگین میآمد
گیج شده بودم گنگ شده بودم!
پدرم بیشتر می دانست
اما خانه نبود تا بپرسم
به راه افتادم
تا کوچهها را بشمارم
یک، دو، سه، چهل!
شب همه جا ریخته بود و رفته بود
ناگهان!
از دور کودکی را دیدم
که ایستاده است
و به زور تا کمربند من میرسد
نزدیک شدم
نزدیک شد
نگاهش کردم
نگاهم کرد
دیدم
شب لباس او را هم رنگ کرده است
بر روی پیشانیش
پیشانیبند سیاهی بود
که با سفید نوشته بود:
یا حسین(ع)
پ.ن: ضمن سپاس از حضور شما من عاشورا درون این عکسها بودم.



 |