X
تبلیغات
رایتل

ذهن زیبا

خدایا ! نوشتن را به شرطی می خواهم که کلماتم عطر نفسهای تو باشد .

سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 06:24 ب.ظ

من ، کودک چشمان من، نذری و تو

 

امروز شهادت یکی از معصومین خداست و من از کنار صداهای گوش خراش خانه های مرمری کمی گوشه تر ایستاده ام . در کوچه، جلوی چشمان من کودکی دوان دوان عبور می کند. چقدر شاد است ماشاءا... خدا برای پدر و مادرش حفظش کند . چه زیبا می خندد . یک کاسه پلاستیکی هم بدست دارد . به نظر می آید قصد رسیدن به جایی را داد . آری آنجا نذری می دهند. او هم نذری می خواهد . دوان دوان به جمعیت نزدیک می شود . قد بلندها همه ایستاده اند ، ظرفهای تفلون برق می زند ! و کودک چشمان من راهی برای جلو رفتن ندارد . اما نا امید نمی شود ...

 

  آقا می شه من برم جلو ؟ آقا اجازه می دی من نذریمو بگیرم و برم؟ خانم می شه بری کنار ؟ ای خدا چقدر شلوغه نکنه نذری گیرم نیات . آقا من دستم نمی رسه می شه برای منم بگیری؟ آقا خواهش می کنم! به مادرم قول دادم حتما امروز برنج ببرم خونه . گفتم دیگه امروز ظهر نون و چای نمی خوریم! آقا خواهش می کنم برای منم بگیر آخه خواهرم چشم انتظار منه. داره دیر می شه ! خانم، آقا ؟ خواهرم گفته اگه دست پر نیومدی امروز خونه نیا ! منم گفتم چشم عزیز دلم حتما دست پر می یام. نباید شرمنده صورت ماهش بشم ! اوندفعه هم که خواستم براش روسری بخرم پولم نرسید . آخه من کمک خرج خونه م. یعنی نصف بیشترشو من می دم . نمی خوام مادرم تو خونه مردم کار کنه . البته به من نمی گه ولی من می دونم .  واکس می زنم ، شعر می خونم تا مردم خوششون بیات و کفشاشونو بدن من واکس بزنم. البته کتک هم زیاد می خورم ولی اشکال نداره! ....

 

کودک ، در هیاهوی جمعیت و افکارش دست و پا می زند تا شاید کمی جلوتر برود ...

 

 آقا پسر پاتو از روی پام وردار داره درد می کنه . آخ چرا می زنی مگه من چی گفتم ؟! آخ، آی چرا می زنی آخه ؟! من که حرف بدی نزدم فقط گفتم پاتو وردار . حیف که مادرم مریضه و نمی تونه بیات وگرنه می دونست باهات چکار کنه . بابا هم که ندارم والا یه کشیده بهت می زد! ای خدا چرا همه منو کتک می زنن ؟ چون بابا ندارم ؟ چون مادرم مریضه ؟ من که کار بدی نمی کنم پس چرا اینطوری میشه ؟! مگه خودت نگفتی هر کی حرف مادرشو گوش کنه تو دوستش داری ؟! ببین منم گوش کردم . اومدم نذری بگیرم برای مادرم برای خواهرم . وای مادرم، خواهرم . خانم می شه برا منم بگیری بگو پرِ پرش کنه . می خوام اگه بشه برای مادربزرگ هم ببرم . آخه مادر می گه اگه برا کسی نذری بگیرم خدا خوشش می یات . می ره بهشت . منم می خوام برم بهشت. مادربزرگ دیگه پیره نمی تونه غذا درست کنه .

 

کودک، آنقدر تلاش می کند تا سرانجام به اول صف می رسد . اول ِ اول !

 

آخی آخر رسیدم . آقا اینم کاسه من . بیزحمت پرش کن. بفرمایید .

 

ناگهان ، صدای بوسه لبهای آهن کودک چشمان مرا پریشان می کند .

 

آقا چرا درو می بندی . مال منو ندادی . تو رو خدا . آقا خواهش می کنم. جواب مادرمو چی بدم ؟! تو که به همه دادی  پس من چی ؟! تازه برای فامیلاتون هم که تو حیاط  کنار گذاشتی . آقا تو رو خدا . اگه نیست فقط برنج بده . فقط برنج.

آقا تو رو خدا درو باز کن آقا خواهش می کنم التماست می کنم . آقا ... آقا ...

 

.................................................................

 

کودک چشمان من : نا امید گوشه ای نشسته ، می گرید ...

آقا پسر : دست در دست مادرش می خندد ...

جمعیت : نذریهایشان را گرفته سوار بر ماشینهایشان می روند!...

من : چشمانم را دوست ندارم دیگر...

و تو ؟! ...

 

                    

 

 

 

نظرات (25)
+ رضا......یاور همیشه مومن http://reza169.blogfa.com
سلام
اوللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 06:38 ب.ظ
امتیاز: 0 0
چقدر دیر اینجا رو پیدا کردم...
سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 06:43 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ رضا......یاور همیشه مومن http://reza169.blogfa.com
سلام دوست عزیز
وبلاک با صفایی داری
ما که لذت بردیم
شاد زی
سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 06:48 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ داش ناصر
خیللی عالی بود.
من منتظر بعدیشم.
سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 07:10 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ فریبا صادق زاده
وچون بهار عمر انسان گران است بهای ان را هیچ دقیقه ای نمی تواند پس دهد. واین زنگ ختری است برای انسانهای که به جوز خودبه هیچ کس فکر نمی کنند/
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:00 ق.ظ
امتیاز: 0 0
سلام.خوندم خیلی دردناک بود وقتی این چیزا رو میبینم.بای همینی که هستم خدا رو خیلی خیلی شکر میکنم
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:59 ق.ظ
امتیاز: 0 0
بله دیگه دوست عزیز این رسم زندگیه.خیلی تاسف باره

نشنیدی میگن : هر چی سنگه ماله پای لنگه
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 03:19 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ سروش سمیعی http://canibalism.blogfa.com
سلام،
آقای canibalism و متنی در مورد "رمان پست مدرن و متافیکشن".
منتظر حضور شما هستم.
امضا مهظوف
سروش سمیعی
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:55 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ سروش سمیعی
با سپاس از حضورتان گرامی
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:55 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ مهناز
در این آبادی ویران
هزاران گوشه دنجیست
که نا آرام میگرید
به حال کودکی معصوم
که با شنهای ویرانه به یک امید میماند
به لفظ شاید و ای کاش ها
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:15 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ پسردریا
زیبا و دردناک..........موفق باشی......
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:23 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام
و تو همچنان چشمانت رو به آسمان.........
به روزم موسا
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 05:10 ب.ظ
امتیاز: 0 0
شهادت
نقطه اوج عاشق
یعنی فنا
زیبا نوشتی
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 07:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
خیلی قشنگ بود

خدایا :
اگر جنت بود بی تو
وگر دوزخ بود با تو
زجنتها گریزانم
به دوزخها عذابم کن


برام دعا کن
چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 08:16 ب.ظ
امتیاز: 0 0
ببخشید آقا موسا اما کاش آخرشو یه جور دیگه تموم می کردی! ولی خوشم اومد. فقط نمی دونم چرا اینقدر تلخ می نویسی
پنج‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:07 ب.ظ
امتیاز: 0 0
خانم ها وآقایان

شماداریدآخربازی ساموئل بکت رامی بینید /لطفا

نیم خیزشویدوبرای ورودناما جعفری به بازی دست بزنید
پنج‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:19 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ انصار الشهدا http://www.laleha.blogfa.com
سلام
حلول ماه رجب را به همه همسنگران و همرزمان عزیز تبریک می گوییم.
امشب لیله الرغایب ، شب آرزوهاست.
دعا کنیم برای ظهور آقا
دعا کنیم برای سربلندی اسلام و مسلمین
دعا کنیم برای پیروزی حزب الله و نابودی اسرائیل
دعا کنیم رهبرمان سلامت باشد.
دعا کنیم شهدا از ما راضی باشند.
دعا کنیم برای سعادت دنیوی و اخروی
و دعا کنیم برای ...
در مناجات و راز و نیاز هایتان در این شب عزیز ما را فراموش نکنید.

التماس دعا
یا علی
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:45 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ سمانه ****** شمیم عشق http://shamimeeshgh.blogfa.com
و کودک چشمان من به انتظار نذری دیگری خواهد ماند...

بروزم!
یا علی
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 01:00 ق.ظ
امتیاز: 0 0
سلام دوست عزیز
ممنونم که به کلبه من سر زدی
ممنونم ا زلطفت من خیلی قالب قبلیم رو دوست دارم اما به محض اینکه اونو می ذارم آرشیوم می پره نمی دونم باید چکار کنم اگه کمکم کنید ممنون می شم
موفق باشید
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 01:21 ق.ظ
امتیاز: 0 0
من که فکر می نکم خیلی کلیشه ای و تکراری و غیر قابل اعتنا بود
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 06:24 ق.ظ
امتیاز: 0 0
سلام دوست عزیز. صبح بخیر. نوشته زیبا و غمگینی بود. هرچند عین واقعیت هست. از اینکه به وبلاگم سر زدید سپاسگزارم. روز و شبتون بخیر و شادی.
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 07:31 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ ماه لی لی http://abi-e-aram.blogfa.com
درود .
ومن
جایی آنطرفها دنبال خودم میگردم .مبادا زیر پایی هزارساله مانده باشم!!!!
به روزم وبا اجازه لینک کرده ام.
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:41 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام
تاثیر گذار بود. رو چی و رو کی نمی‌دونم.
پیروز باشی.
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:41 ب.ظ
امتیاز: 0 0
ازکنار هم می گذریم بدون لحظه ای توقف ..
دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 05:24 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام .مرسی که اومدی و منو هم بخاطر تاخیرام ببخش
سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:20 ق.ظ
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :