Image hosting by TinyPic
آمدگان و رفتگان : 45695


یادش بخیر
جمعه 30 تیر ماه سال 1385
عقربه های ساعت

 

تنهایی .... روی یک برگ کاغذ سفید روزی نوشت :

 

مهربانم،

 نیازی نیست کسی به من بگوید دیگر مهرم در دلت از تب و تاب افتاده است

و حنای عشق من پیش تو رنگ ندارد.... می دانی چرا ؟....چون،

عقربه های ساعتی که برایم خریده بودی دیگر تکان نمی خورند !

 

 

من نمی دانم ... چرا .... برگ کاغذ ناگهان آتش گرفت !

 

 

 

خودوم از نِگات اَفهمم، دِگه جایِ موندنم نَن    *        تو دلِ سنگِ تو مِهرُم، دگه مثل پِشتِرون نَن

مه اَرَم دُمبالِ بَختُم، امونُم با خاطراتُم           *     مه ارم که بی تو ای جا، دگه جای خوندنُم نَن


جمعه 16 تیر ماه سال 1385
یکی بود یکی نبود .

یکی بود یکی نبود

زمین بود و یک دنیا تنهایی... مثل امروزهای  من !

 زمین تنها بود اولها همدمی نداشت.... کسی در منظومه هم محلش نمی گذاشت ... ولی خورشید دوستش می داشت نور می تاباند، روح می دمید در رگش ... و تنها درختان  سبز و استوار بودند گاهی همدمش! ... مدتی را تنها دور خورشید می چرخید هنوز هیچکس نبود در دلش ...یک صبح که بیدار شد روی دل رد پایی غریبه دید ...در دلش چرخی زد پشت جنگل را گشت، آبها را هم ریخت، غارها را هم دید ...ناگهان موجودی آرام سرک کشید، زمین، شادی و اظطراب و عشق را با هم چشید ... انگار زمین به آرزوی دیرینه اش به لطف خدا رسید .

 

چندین سالی گذشت. زمین مونسی تازه یافته بود و دیگر غمی نداشت... مثل دیروزهای من !

 زمین می خندید، راه می رفت، با انسان به معنای واقعی رفاقت می کرد ...حتی منظومه هم گاهی به آن دو حسادت می کرد ... و خورشید بعد از آن به احترام گوشه ای می نشست و به اصطلاح رعایت می کرد ... یک روز ناگهان زمین احساس کرد پشتش می خارد دستش را برد به پشت تا بخاراندش، اما انسان، همان مونس روزهای اول، دستش را  قطع کرد!

انگشت زمین

شد برگه های بیچاره ای که نیمه شاعرها سیاهش می کنند!

و پشت زمین

 شد فضای سبز ... شد آپارتمانهایی که دود درِش تنفس می شود ... شد چاله های عمیق و شد یک دنیا کشت و کشتار در کنار روزنه هایی از نور و عشق! ... و شد... پشت زمین خط کشی شد و انسان خود را با تمام باورهایش رواج داد! و اصلا فراموش کرد روزی را که سرک کشید و دوستی را که با بی حیایی مخلوط وظالمانه سر کشید !

باز هم غمگین شد زمین، بغض کرد... همان زمینِ خوب و شاداب ! ... سرفه هایش را در آتشفشان معنا کرد خشمش را در زلزله و اشکش را در سیلاب ! دلش که می گرفت کسوف می شد همه جا و آه که می کشید طوفان !

 

 

... و امروز کسی باید بگوید : انسان !...چرا خشم زمین را که می بینی به خدا گیر می دهی؟ خودت را بگرد بی انصاف !

 

                  

         

                                    

 

.....................................................................

همراهان من !

ضمن تشکر از همه شما که این صفحه را لایق چشمانتان می دانید خواستم بگویم: بدلیل یک مسافرت چند روزه  تا آخر این ماه ، ذهن زیبا به روز نخواهد شد.

بر خواهم گشت و با چشمانتان بازی خواهم کرد !

 

 

 


   1      2    >>


طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان