Image hosting by TinyPic
آمدگان و رفتگان : 45692


یادش بخیر
سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385
سرگیجه ...

 

 

عجیب است من که سرگیجه نداشتم ... چشمانم چرا سیاهی می رود؟... ساعت 12 ظهر است ولی من تاریکم چرا ؟! گل گلدان خانه ام چرا خشکیده است ؟...چرا تکان نمی خورد لحظه های من ؟  ثانیه ها چرا کار نمی کنند ؟!... کوچه چرا غلغله نیست ؟ شهر چرا خاموش است ؟ گوشهایم شاید ناتوان شده اند ؟! ...لبانم چرا می سوزد تا نام تو را بخش می کنم ؟... ضربان قلبم چرا با رگ دستانم سِت نیست ؟... آفتاب چرا ویتامین دی هایش را از من دریغ می کند ؟!

 مد دریا چرا اینقدر طول می کشد امروز ؟ پری دریایی چرا  نمی شود صید کنم با قلاب ؟!

 مادرم هم صبح جواب سلامم را نداد فکر کنم !... نکند نماز صبحم قضا شده خدا ؟!

 

 

... کاش لا اقل قضای نمازمان یادمان باشد . 

  

                   

  


یکشنبه 21 خرداد ماه سال 1385
آری مرا هم گرفته است !

 

آری مرا هم گرفته است و سخت بیمارش شده ام. مرا مجبور می کند ساعتها دستانم را زیر چانه هایم ستون کنم و درد بکشم . مرا مجبور می کند در یک فضای یک متری مرتب غلت بزنم و حتی آب هم نمی گذارد بخورم . گاهی داد می کشم اما کسی نیست به دادم برسد . کاش چشمانم را نمی بست که اینقدر درد بگیرند! حرف مادرم را هم نمی گذارد گوش کنم و لااقل برای شکم خودم از نانوایی نان بخرم . مجبورم کرده فقط به او بیندیشم. گوشهایم را هم زنجیر کرده است و سلام پدرم را گاهی نمی شنوم تا جواب بدهم ! آری مرا هم گرفته است و سخت بیمارش شده ام  تب جام جهانی را می گویم ....

همان تبی که چهار سال یکبار حتی کسانی را که دیگران را اسیر می کنند هم اسیر می کند !

 

چشمانم تا بازی ایران و مکزیک به عقربه ها می چسبد !

 

                                    دوست دارم پرتغال را با پوست بخورم و آنگولا را اصلا نمی بینمش !

...........................................................

 امروزهای کدامتان را نوشته ام ؟!...

 

                             

                                                           ... و این رویای من... سخت اما شدنیست .


   1      2      3    >>


طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان