آری مرا هم گرفته است و سخت بیمارش شده ام. مرا مجبور می کند ساعتها دستانم را زیر چانه هایم ستون کنم و درد بکشم . مرا مجبور می کند در یک فضای یک متری مرتب غلت بزنم و حتی آب هم نمی گذارد بخورم . گاهی داد می کشم اما کسی نیست به دادم برسد . کاش چشمانم را نمی بست که اینقدر درد بگیرند! حرف مادرم را هم نمی گذارد گوش کنم و لااقل برای شکم خودم از نانوایی نان بخرم . مجبورم کرده فقط به او بیندیشم. گوشهایم را هم زنجیر کرده است و سلام پدرم را گاهی نمی شنوم تا جواب بدهم ! آری مرا هم گرفته است و سخت بیمارش شده ام تب جام جهانی را می گویم ....
همان تبی که چهار سال یکبار حتی کسانی را که دیگران را اسیر می کنند هم اسیر می کند !
چشمانم تا بازی ایران و مکزیک به عقربه ها می چسبد !
دوست دارم پرتغال را با پوست بخورم و آنگولا را اصلا نمی بینمش !
...........................................................
امروزهای کدامتان را نوشته ام ؟!...

... و این رویای من... سخت اما شدنیست . |