یادگاریهایت هنوز روی دیوار قلبم چشمک می زند و جای دستانت روی قلبم حک شده است ....
هنوز هم صبحها در آئینه تو را می بینم و هر بار که میهمان پارک می شوم با تو بودن تنها آرزوی لحظه هایم است ...
به سادگی صداقت یک کودک دوستت دارم و نخواهم توانست فراموش کنم نگاه پر معنا و طنین صدایت را ...
هر شب ستاره ها را می شمارم و در بین آنها تو را جستجو می کنم ناگهان ماه چشمانم را فرا می خواند ...
... و می گوید به کجا می نگری عاشق ! او درون من نهفته است ...
خوب که می نگرم می بینم ماه راست می گوید نقش تو در ماه است نه در بین ستارگان! ...
هنگام خواب به این امید چشمهایم را می بندم که فردا انگشتان تو زنگ خانه مان را به صدا در آورد ،
... یا حداقل پستچی زندگیم نامه ای از تو برایم بیاورد ! ...
می دانم روزی خواهی آمد ولی ای کاش آن روز فردا باشد ...
بیا گلم که موهای سفید سرم گوی سبقت را از سیاه ها ربوده اند ! ...
چین و چروکهای صورتم را که مردم می بینند چه زود می دانند صورتم چه چیز را انتظار می کشد ! ...
دستانم کمی می لرزد ولی دلم قرص است که حضور تو مرحمی خواهد بود بر تمام دردهایی که همه اش از جدائیست ...
... و مرحمش وصال تو ! ...
بیا و خزانم را به زیباترین شکل ممکن بهاران ساز که مدتهاست رنگ چمن را فراموش کرده ام ...
منتظر می مانم و به جاده خیره می مانم تا شاید نقطه ای سیاه نوید رسیدن مسافری را برایم بدهد که مدتهاست وجودم در
انتظار اوست ... من انتظار عشق را دوست دارم ! ...
بدو که بی تو دلِ مه، تمام وسعتش غَمِن * هر چکَکم غار بزنم، بِی دردِ عشقِ تو کَمن
بدو عزیز که روزونوم تیرَه و تارِن بَخدا * بدو که انتظارِ عشق، باش که خاشِن جهنمن !

|