کلید را روی در انداخته و وارد می شود پله های حیاط را شکست می دهد! درب آخر را که باز کرد ... سلام ! کسی نیست مثل شش ماه اول جوابش را بدهد، باز هم کلاس ژیمناستیک سلام مرد را بی جواب گذاشت !
از خستگی کار آن روز روی کاناپه دراز می کشد ، بوی جورابش را خودش هم نمی تواند تحمل کند بعد از جوجه چرتی کوتاه ! کاغذ یادداشت همسر چشمش را دستگیر می کند!
سلام شاید ظهر دیرتر بیام ... غذا از بیرون ... سه، مهد کودک فراموش نشه ...
قربانت ( )
کاغذ ، مظلومانه بعد از انجام آخرین وظیفه اش زیر فشار انگشتان مرد مچاله می شود و برای همیشه می میرد ! مرد باز هم به کوچه سلام می کند و به راه می افتد هنگام بازگشت تنها دلخوشی امروز هایش با اوست دختربچه ای با موهای بور ...
اینبار همسر در خانه است بی تفاوت از حضور مرد کودک را در آغوش گرفته می بوسد . بعد با هم دستپخت رستوران را می خورند !
ساعتی بعد ، سلام بر سوالات مورد دار و جوابهای سر بالا ...
اعصاب ضعیف مرد که مدتهاست توان کنترل آن را از دست داده بهترین راه را پیشنهاد می کند، کتکهای هر روزه .
کودکِ خانه بهمراه ناله های مادر می گرید و بعد از اتمام این کابوس آرزو می کند زودتر فردا شود تا باز هم طعم محبت را در جایی غیر از خانه خویش بچشد و به دوستان خود بگوید دیروز در خانه ما چه شد! و چرا پدر سیگار می کشد؟!
...
نمی دانم فردای مرد، همسر و مهمتر کودکِ حکایت ما چه خواهد شد ولی چه بخواهیم چه نخواهیم ، این است حکایت بسیاری از ازدواجهای قرن بیست و یک که وجود دارند ولی نه می شود دیدشان و نه احساسشان کرد. ازدواجهای نامرئی ... |