Image hosting by TinyPic
آمدگان و رفتگان : 45696


یادش بخیر
پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1384
ای خدای خوبم بار دیگر ... سلام

 

آنقدر نیمه شب در غربت تنهاییم به تو سلام می کنم تا آخر جوابم را بشنوم.خدای من! مگر من غیر از تو بخشنده تر کسی را دارم ؟ مگر می توانم بیکسیم را غیر از تو با کسی در میان بگذارم؟اگرهم به کسی غیر از تو بگویم ثانیه در عجب چگونه رسوا شدنم دهنش وا می ماند !خدایا! نمی دانم تو را بر کدامین فرستاده مطهرت قسم دهم که منِ درمانده را در گرداب گناهانم دریابی.بخداخسته ام  شانه چپم عجیب سنگین شده در حالی که فرشته راست من از بیکاری قلم در دست گرفته و خمیازه می کشد !  دفتر او خالیست نوشته ای هم اگر دارد کم رنگ است ! رنگ صبحم زرداست ظهر من بوی ریا بگرفته عصر من با همهَ ثانیه ها درگیر است، چونکه فهمیده زمان در موسا،زیر پای هوسش له شده است .حرف شب را تو مکش پیش که آن هم بخدا، دل به تنهایی منخوش کرده، تا که شاید موسا، در همین تنهایی، لحظه ای گوشه نشیند و بدور از همه اصوات مزاحم یک دم ، به خدا فکر کند و به جود و کرمش .پس تو بگذار که من، به شبم پاسخ مثبت دهم     اینبار و زبان بگشایم. و بگویم:                                        

 

 

                                                                              ای خدای خوبم بار دیگر .......... سلام.


جمعه 21 بهمن ماه سال 1384
خدایا اشکم نمی آید

خدایا

 

زمان کودکیم یادم هست

 

 وقتی نام تو و فرستاده  های مطهرت به میان می آمد موی تنم سیخ می شد

 

 و ناخود آگاه اشک در چشمانم حلقه می زد  . خبر دار می شدم !

 

نوجوانیم حضور شیطان را پشت درهای جوانی حس می کردم ولی داخل نشد.

 

 و من همچنان پاک!

 

امروز من جوانم!

 

اگر از بالا ماشین حسابی برای گناهانم داری بفرست.اینجا شمارش شرمنده است !

 

چند سالیست وقتی برای فرستاده هایت قصد گرییدن دارم . دل سرکشی می کند !

 

سوز دل بزرگترین نعمتت را بهمراه ندارم . پس هیچ ندارم!

 

 میانسالیم و بعد ؟...


   1      2      3    >>


طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان